مراقب باش! قبل از اینکه بخواهی محبوب دیگران باشی، محبوب خودت شو
بازگشت به: راز محبوبیت: چگونه خوشایند و دوستداشتنی به نظر برسیم؟
شاید یکی از عمیقترین چیزهایی که در مسیر عشق و رابطه باید یاد بگیریم این باشد:
قرار نیست کسی بیاید و به ما ثابت کند که دوستداشتنی هستیم.
البته همه ما دوست داریم دوست داشته شویم.
دوست داریم کسی دلمان را بخواهد، به ما توجه کند، حالمان را بپرسد، برایمان وقت بگذارد و وقتی خستهایم، کنارمان باشد.
اینها نیازهای انسانیاند و نباید از داشتنشان خجالت بکشیم.
اما یک تفاوت خیلی مهم وجود دارد بین اینکه:
«من دوست دارم تو دوستم داشته باشی.»
و اینکه:
«اگر تو دوستم نداشته باشی، پس من دوستداشتنی نیستم.»
اولی، نیاز به عشق است.
دومی، گره زدن ارزش خودمان به تأیید دیگران.
و وقتی ارزش خودمان را به رفتار دیگران گره میزنیم، آرامشمان را هم به دست آنها میسپاریم.
اگر پیام بدهد، خوشحال میشویم.
اگر جواب ندهد، خودمان را زیر سؤال میبریم.
اگر محبت کند، احساس ارزشمندی میکنیم.
اگر سرد شود، فکر میکنیم حتماً مشکلی در ما وجود دارد.
اگر همسرمان کاری را که ما برای او انجام دادهایم، برایمان انجام ندهد، ممکن است در دل خودمان بگوییم:
«پس من برای او به اندازهای که او برای من مهم است، مهم نیستم.»
اما این همیشه حقیقت نیست.
آدمها الزاماً به همان روشی که محبت دریافت میکنند، محبت نمیکنند.
ممکن است من عشق را با انجام دادن کارها نشان بدهم و تو با گوش دادن.
من با هدیه دادن و تو با وقت گذاشتن.
من با مراقبت کردن و تو با حمایت کردن.
ما ممکن است همدیگر را دوست داشته باشیم، اما زبان ابراز این دوست داشتنمان یکسان نباشد.
و اینجاست که یک اشتباه رایج در روابط اتفاق میافتد:
ما کاری را از روی عشق برای کسی انجام میدهیم، اما در ذهنمان یک قرارداد نانوشته میسازیم.
«من این کار را برای تو کردم، پس تو هم باید همین کار را برای من انجام بدهی.»
و وقتی او این کار را نمیکند، احساس میکنیم محبت ما دیده نشده است.
گاهی حتی ناراحتیمان از خودِ آن کار نیست؛
از معنایی است که به انجام نشدنش دادهایم.
«اگر دوستم داشت، این کار را میکرد.»
اما واقعاً همیشه اینطور نیست.
گاهی کسی دوستمان دارد، اما نیاز ما را نمیداند.
گاهی دوستمان دارد، اما روش ابراز محبتش متفاوت است.
گاهی اصلاً متوجه نمیشود چیزی که برای ما مهم است، چقدر اهمیت دارد.
برای همین، در یک رابطه سالم، به جای اینکه محبت را امتحان کنیم، نیازمان را بیان میکنیم.
به جای اینکه بگوییم:
«اگر دوستم داشتی، خودت میفهمیدی.»
میگوییم:
«این کار برای من مهم است و وقتی انجامش میدهی، احساس دوست داشته شدن میکنم.»
این دو جمله، فاصله زیادی با هم دارند.
یکی طرف مقابل را مجبور میکند عشقش را ثابت کند؛
دیگری به او فرصت میدهد ما را بهتر بشناسد.
اما اینجا یک نکته مهم دیگر هم وجود دارد.
خودت را دوست داشتن به این معنا نیست که دیگر به محبت دیگران نیاز نداشته باشی.
نه.
ما انسانیم.
ما به دلبستگی، ارتباط، صمیمیت و دوست داشته شدن نیاز داریم.
خوددوستی یعنی اگر کسی امروز آنطور که میخواهم به من محبت نکرد، ارزش خودم را فراموش نکنم.
یعنی بتوانم بگویم:
«من دوست دارم تو به من محبت کنی.
این نیاز من است و حق دارم آن را با تو در میان بگذارم.
اما اگر تو امروز نتوانستی یا نخواستی آن را به من بدهی، این به این معنا نیست که من دیگر ارزش دوست داشته شدن ندارم.»
این نگاه، آدم را از عشق بینیاز نمیکند؛
بلکه کمک میکند از جای سالمتری عشق بورزد.
آدمی که خودش را دوستداشتنی میداند، برای گرفتن محبت، خودش را کوچک نمیکند.
برای اینکه دوست داشته شود، شخصیتش را تغییر نمیدهد.
مدام خودش را با دیگران مقایسه نمیکند.
و هر بار که کسی از او فاصله میگیرد، به این نتیجه نمیرسد که:
«حتماً من کافی نبودم.»
او میتواند از دور شدن یک نفر ناراحت شود؛
میتواند دلش بشکند؛
حتی میتواند برای حفظ یک رابطه تلاش کند.
اما در عمق وجودش میداند:
رفتار تو درباره تو اطلاعاتی به من میدهد؛ اما ارزش من را تعیین نمیکند.
و شاید همینجا باید بین دو مفهوم تفاوت بگذاریم:
محبت کردن با محبت گرفتن فرق دارد.
من میتوانم تو را دوست داشته باشم، بدون اینکه محبت من یک فاکتور باشد که روزی آن را به تو نشان دهم و بگویم:
«حالا نوبت توست که جبران کنی.»
اما در عین حال، میتوانم نیازهایم را هم جدی بگیرم.
اگر همیشه من محبت کنم و همیشه من تلاش کنم و هیچ پاسخی دریافت نکنم، قرار نیست به خودم بگویم:
«من نباید توقع داشته باشم.»
نه.
من حق دارم رابطهای دوطرفه بخواهم.
حق دارم بخواهم دیده شوم.
حق دارم بخواهم شنیده شوم.
حق دارم بخواهم محبت دریافت کنم.
اما این خواستن با یک معامله فرق دارد.
من نمیگویم:
«چون من برای تو این کار را کردم، تو مجبور هستی همان را برای من انجام بدهی.»
میگویم:
«من نیاز دارم در رابطهای باشم که محبت و توجه در آن دوطرفه باشد.»
این تفاوت، خیلی مهم است.
چون عشق سالم نه یک حساب بانکی است که هرچه واریز کردی، باید همان مقدار برداشت کنی؛
و نه جایی است که فقط یک نفر ببخشد و دیگری همیشه دریافت کند.
عشق سالم، رابطهای دوطرفه است؛ اما نه لزوماً با رفتارهای یکسان و حسابوکتاب برابر.
گاهی تو بیشتر میدهی و گاهی من.
گاهی تو خستهای و من بیشتر مراقبت میکنم.
گاهی من نیازمندم و تو بیشتر کنارم میایستی.
آنچه مهم است، جهت کلی رابطه است؛ اینکه هر دو نفر در آن سهم دارند، هر دو نفر اهمیت میدهند و هر دو نفر میخواهند حال دیگری خوب باشد.
پس شاید یکی از زیباترین شکلهای محبوبیت این باشد که:
آنقدر خودت را دوست داشته باشی که برای دوست داشته شدن، خودت را نفروشی؛
و آنقدر قلبت بزرگ باشد که محبتت را به معامله تبدیل نکنی.
نه برای اینکه هیچوقت نیازمند عشق نباشی؛
بلکه برای اینکه وقتی عشق میورزی، از ترسِ تنها ماندن نباشد.
و وقتی محبت میکنی، برای خریدنِ محبت نباشد.
و وقتی کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد، به خودت نگویی:
«پس من دوستداشتنی نیستم.»
بلکه بتوانی آرام و عمیق با خودت بگویی:
«من همچنان دوستداشتنیام.
اما شاید این آدم، یا این رابطه، نتواند آن چیزی را که من برای یک رابطه سالم نیاز دارم، به من بدهد.»
و شاید این یکی از مهمترین درسهای عشق باشد:
تو برای دوستداشتنی بودن، به تأیید هیچکس نیاز نداری؛
اما برای داشتن یک رابطه سالم، به محبت و پاسخ متقابل نیاز داری.
این دو حقیقت، در تضاد با هم نیستند.
اتفاقاً وقتی هر دو را با هم بفهمی، تازه میتوانی هم خودت را دوست داشته باشی، هم دیگری را؛
بدون اینکه خودت را گم کنی و بدون اینکه عشق را به یک معامله تبدیل کنی.